آنچه دريابد همه زيبا نهاد * الذى هو قاهر فوق العباد
فعل او با فعل كس مانند نى * جز خموشى رهبرى مانند هى
پرتو او داده ما را خرمى * ورنه چند و چيست اصل آدمى
صنع او چون لطف خود اظهار كرد * آب و گل را قابل ديدار كرد
كنت كنزا تا چه حكمتهاست اين * فيه من روحى چه نسبتهاست اين
اينهمه آب حيات از جوى تو * عقل را سرگشته گم در كوى تو
آتش شوقت جهانى سوخته * بىتو شمع هيچكس نفروخته
از صفات ذات پاكت نيك و بد * معترف گشته به نادانى خود
خطبه بر نام تو خوانند اينهمه * از تو جز نامى ندانند اينهمه
گرچه توحيد تو مىخوانيم ما * هم تو دانائى و نادانيم ما
اى پر از غوغاى تو بازار دل * حيرت و سوداست با تو كار دل
عقل چون زائل شود خود غافل است * كى شناسد مر تو را اين مشكل است
تا قبول فيض تو همره نشد * جان ز جان و دل ز دل آگه نشد
قدرتت يك نفخه در حكمت دميد * جوهر و جسم و طبايع شد پديد
مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة كنز الرموز ميرحسينى 106
مساهمون: گروهى از نويسندگان
صكنز الرموز ميرحسينى ١٠٦