از هستى خودست ، طلب اتّصال حضرتست ، كشتن آتش شقاوتست ، گشادن آب از چشمهء سعادتست ، از مهلكات در سلامتست ، در سلامتش ملامتست .
( 106 ) آه ، كه در خلوت با عاشق عشق بازيست از معشوق [ و ] عاشقنوازيست ! چون عاشق نوازد ، ناز در نازست ، چون عشق بازد ، « 4 » جمله نيازست ! نه نه ، كه با عاشق حسنست از معشوق [ و ] احسانست ! چو در حسن آيد ، جگرسوزست ، چو احسان كند ، دلافروزست ! القصّه ، خلوت بحر طاعتست كه جوهرهاى « 6 » حقيقت در صدف سينهء مرد جز در آن بحر پديد نيايد ، امّا به شرطى كه مسلسل باشد بمصطفى - صلوات اللّه و سلامه عليه - و مقيّد بعلم شريعت بما « 8 » يحتاج إليه .
( 107 ) شيخ محمود اشنهى را مىآيد - قدّس اللّه روحه العزيز « 9 » - كه مريدى از مريدان خويش ، كه وى را شيخ محمّد گهرزنى گفتندى ، از ولايت يازر « 10 » چون بولايت باز مىفرستاد ، وى را وصيّت مىكرد كه « 11 » چون بولايت بازرسى جز بذكر و خلوت نخواهم كه مشغول شوى . آن شيخ محمّد گفت : شيخا ، اگر وقتى مددى فرا برادر مسلمانى دهم ، تا « 12 » از من برآسايد ، اجازت باشد ؟ چون آن سخن بسمع شيخ محمود اشنهى « 13 » رسيد - قدّس اللّه روحه العزيز - سر در پيش افگند ؛ پس « 14 » از زمانى سر برآورد و گفت : عجب دارم از حال كسى كه مار افعى زهر در « 15 » وى مىدمد و او مىخواهد كه خار از پاى ديگرى بيرون كند !
( 108 ) آرى عزيزا ، منفعت خلق از جملهء طاعات بزرگست ، امّا با راه خدا موئى در نمىگنجد ، الّا وقتى اگر عنايت يارمندى كند و اين كار برآيد ، مرد همه منفعت « 17 »
هامش
( 4 ) - عشق بازدN: عاشق بازدL- -
( 6 ) - جوهرهاىL: جوهرN- -
( 8 ) - بماL:
ماN- -
( 9 ) - شيخ . . . العزيز ( بجاى « اشنهى » « اشينى » دارد )L: نقلست از شيخ محمود اشنهى قدس اللّه روحهN- -
( 10 ) - يازرN: يازرL- -
( 11 ) - كه ( مورد اول )N: -L- -
( 12 ) - آنL:
-N- - فرا . . . دهمL: از آن برادرى مسلمان كنمN- -
( 13 ) - محمود اشنهى : محمود اسينىL: -N- -
( 14 ) - پسL: بعدN- -
( 15 ) - درL: برN- -
( 17 ) - موئى : موىL N- - الاL: اماN- - اگرL: كهN- - يارمندىL: يارىN- - اينL: -N