شود ، برمز اشارتى رفت : پس همچنين چون طالب بدين مقام رسد كه قباى « اهرول » « 1 » بر قدّ او راست افتاد ، بعد ازين طالب ، همچنان كه پيش ازين گفتهايم ، مطلوب شود و عاشق « 2 » معشوق ؛ پس آن غيرت الهى كه بدان اشارت رفته است ، بدانجا رسد كه مىگويد « و من أحببته قتلته ، و من قتلته فعلىّ ديته ، و من علىّ ديته فأناديته » ، يعنى هركه دوست داشتهء حضرت من شود ، كشتهء محبّت من باشد ، و هركه كشتهء محبّت من باشد ، ديت او بر من باشد ، و هرك را ديت او بر من باشد ، ديت او من باشم . بيت :
گر بر سر كوى عشق من كشته شوى * شكرانه بده كه خونبهاى تو منم « 6 » « 7 »
( 112 ) الهى ، بعد ازين طاقت ما طاق شد ، تاب فراق نمىيارد « 8 » . سميعا ، بصيرا ، بسميعى و بصيريت ، كه از خجالت روز قيامت بفضل و عنايت خويشمان نگاهدار ! ديرست « 10 » كه مسكين بنده با كسها از تو لافها مىزند و در موافقت گفتهء احدى و سنّت احمدى با اين دشمن نفس و هوا از بهر رضاى تو ، خداى « 11 » ، مصافها مىدارد ؛ هنوز انقيادش در دين محكم نمىبيند . « 12 » فرياد رسا فريادرس ! بيت :
بس كز غم تو گزافها مىزدهام * در عشق تو پُرمصافها مىزدهام
زينهار مرا خجل مكن كز تو بُتا « 14 » * با دشمن و دوست لافها مىزدهام « 15 »
بلكه شكل قلاشى و شيوهء اوباشى در جبين اين كافر ظاهرست بيت :
اى كافر گبر نامسلمان تا كى * در كفر بباد داده ايمان تا كى
تزوير بگو « 17 » به پيش خلقان تا چند * زنّار به زير خرقه پنهان تا كى « 16 »
هامش
( 1 ) - برمز اشارتىL: اشارتى برمزN- - قباىL: فناىN- -
( 2 ) - افتادL:
افتدN- - همچنان كه پيش ازينL: چنانچه از پيشN- - شودL: گرددN- -
( 6 ) - معشوقL: + شودN- - بدانN: -L- - رفته استL: رفته -N- - بدانجا . . . مىگويد وL:
پيدا شود و به جائى رسد كه مىفرمايدN- -
( 7 ) - بحر رباعى
- -
( 8 ) - نمىياردL: نمىيارمN- -
( 10 ) - ديرستN: ديريست ( يا « دير نيست » )L- -
( 11 ) - خداىL: -N- -
( 12 ) - نمىبيندL: نمىبينمN- -
( 14 ) - مكن كز تو بتا : مكن كر نو ؟ ؟ ؟ ناL: مگردان كز توN- -
( 15 ) ( 13 ، 14 ) - رباعى
- -
( 17 ) - بگوL: عيانN- -
( 16 ) ( 16 ، 17 ) - رباعى