هزار منكر بيش دارد ؛ امّا اگر مبتدعى ، چه در ماضى و چه در حال ، قدمى در بدعت رفته يا مىرود ، هزارش مريد و محبّ برخاستهاند . بيت :
بيداد روزگار جدا كردمان ز دوست * فرياد ازين زمانه و از جور روزگار « 4 »
( 99 ) آرى ، چو بدعت را با طبيعت آميزگاريست ، لاجرم با نفس دست موافقت در گردن متابعت « الجنسيّة علّة الضمّ » مىآرد و بر مخالفت سنّت روان مىرود .
روايتست از حسن « 7 » بصرى - رضى اللّه عنه - كه گفت : وقتى مىگذشتم ، ناگاه بمجلس واعظى رسيدم ؛ مردى بر سر منبر سخن مىگفت ؛ سه سخن مبتدعانه به گوش من رسيد و در باطن من جاى گرفت . بسيار جهد كردم تا دو را « 9 » از باطن برون كردم ، و يكى با من بمانده است ؛ مىترسم از آنكه نبايد كه « 10 » با من در گور آيد .
( 100 ) اى برادران دينى و اى دوستان حقيقى ، از هيچ كس به راستى طمع دوستى مداريد ! كه امروز آن روز و آن زمانست كه مصطفى - صلوات اللّه و سلامه عليه - فرموده « 12 » است : « زود باشد كه بر امّت من زمانى درآيد كه از مغرب تا بمشرق « 13 » دو يار موافق از نوادر باشد ، و اگر ازيشان يكى ظاهر شود ، وى به درجهء پيغامبرى باشد از پيغامبران بنى اسرائيل » .
( 101 ) بعد ازين چون طاقتم طاق شد ، از جماعتى دوستان مجازى كه در ظاهر اين ضعيف رنجور را باز مىپوشند و در باطن خود را به هزار فرسنگ ازين مسكين مهجور « 17 » دور مىدارند ، شكايتى بهغايت خواهم گفت : « 18 » فرياد ازين مدّعيان بىمعنى كه با اهل معرفت بتقليد دعوى محبّت مىكنند و نمىدانند كه محبّت اين طايفه بتقليد كليد در « 19 » شقاوت باشد !
هامش
( 4 ) ( 3 ، 4 ) - بحر مضارع
- -
( 7 ) - حسنL: شيخ ابو الحسنN- -
( 9 ) - تا دو راL: تا دو از آنN- -
( 10 ) - نبايد كهL: مباداN- -
( 12 ) - زمانستL: زمانه استN- - فرمودهL:
گفتهN- -
( 13 ) - از مغرب تا بمشرقL: از مشرق تا مغربN- -
( 17 ) - رنجورL: -N- - مىپوشندN: مىپرسندL- -
( 18 ) - گفتL: كردN- -
( 19 ) - درL: -N