شود ، و هر چيز كه كند ، همه عين طاعت و اخلاص باشد ، و اگر نه ، باد بود ، همه طاعات « 1 » مرائى ، زيرا كه مقصود معبودست . فىالجمله بيت : « 2 »
سخن آن به كه با مقدار باشد * كه در بسيار بد بسيار باشد
سخن كم گوى تا بر كار گيرند * كه بر بسيار بد بسيار گيرند « 3 »
( 109 ) فرياد ، كه جگر مشتاقان در آتش اشتياق تو بريان شد ، و درون جان عاشقان از درد افتراق تو پرخون شد ! آه ، كه از برگريزان خزان به نوبهاران رزان « 6 » رسيديم ، و گلهاى وصال يار ما در جويبار ما شكفته نشد ! سبزهاى چمن بىعيب در باغها سر از مكمن غيب بيرون كردند ، و بار ديگر خار فراق را در پاى دل مسكين شكستند ، زيرا كه هم شهريان روحاند كه از شهرستان غيب ، از كدورت و ظلمت ريب دنيا بىعيب ، رسيدند ، و ازيشان به كمتر از پيغام و سلامى از يار ما بما فتوحى نرسيد . بيت :
سبزه برآمد از چمن شبه لب نگار من * رَشك گلاب درفگن ساقى گل عذار من
موسم گل درآمده ماه ختن برآمده * عيش فرا « 14 » درآمده بسته چراست كار من
روى خوش سمن برم غمزهء تيز دلبرم * خوى بت ستمگرم بوى وصال يار من
جان مرا فكار كرد جسم مرا نزار كرد * زار بكُشت و خوار كرد تا شكند « 18 » خمار من
جان شهاب شد غمين آتش مى بيار هين * تا چو ميَم شود قرين تازه شود عيار من « 20 »
هامش
( 1 ) - چيز كه كند همهL: چه كندN- - طاعت وN: -L- -
( 2 ) ( 1 ، 2 ) - باد . . . مرائىL:
طاعات مرائى باد بودN- - ( 2 ) - زيرا كهL: + فىالجملهN- - فىالجملهL: -N- -
( 3 ) ( 3 ، 4 ) - بحر هزج
- -
( 6 ) - افتراقL: فراقN- - ريزانL: ريزN- - بهارانL: بهارN- -
( 14 ) - فراL: مراN- -
( 18 ) - تا شكندN: زينست همهL- -
( 20 ) ( 11 الى 20 ) - بحر رجز