و ناكسى و لاابالئى برگشودندى ؛ و در آن ساعت اقتضاى وقت اين بود كه مىگفتى « 1 » بيت :
اى دل سخت جان من باز « 3 » دگر چه مىكَنى * راه خطا چه مىروى كار خطر چه مىكُنى
راه دراز در رهت باديهايست پرخطر * زاد ره از چه ساختى ساز سفر چه مىكنى
عشق بتان نه كار تست از پى آن چه مىروى * كار مرا چو زلف خود زير و زبر چه مىكنى « 8 » « 9 »
( 33 ) تا آن لعبت غيب بىعيب ناگاه از پس پرده بيرون آمدى و نسيم صبا بوى يوسف وفا را بمشام كنعان دل رسانيدى ، تا يعقوب جان در بيت احزان چون يوسف گمگشته را باز يافتى اين ترنّم بركشيدى بيت :
كه برگذشت كه بوى عبير مىآيد * كه مىرود كه چنين دلپذير مىآيد
خبر ز يوسف گمگشته مىدهد يعقوب * مگر ز مصر بكنعان بشير مىآيد « 12 »
( 34 ) و در آن وقت اين ضعيف را با دو سه رند لاابالى كه شبانروزى پهلو بر نهالى غفلت داشتندى ، و پيوسته در ملعب لهو « 15 » بلعب و طنّازى و غمّازى و قماربازى مشغول بودندى ، و در مقبحهء جهل بعلّت جهالت معلول ، و از معقول و منقول بر كران ، مادام خود را در كام مهلكهء نهنگ هوا انداخته ، فىالجمله از آن جمله كه جلسة السوء باشد ، مجالستى مىبودى ؛ و ازيشان آسيب دخان معصيت صدق منشور رسالت را كه « مثل جليس السوء كمثل نافخ الكير ، إن لم يحرقك ناره ، عبق بك دخانه » بدل اين ضعيف مىرسيدى .
( 35 ) تا وقتى اتّفاق را با جماعتى ازيشان در مجلس فسادى كه معاد شيطان بود
هامش
( 1 ) - و لاابالئى : -L: و لاابالىN- - مىگفتىL: مىگفتمىN- -
( 3 ) - بازN: بارL- -
( 8 ) - زلفN: حالL- - چه مىكنىN: -L- -
( 9 ) ( 3 الى 8 ) - بحر رجز
- -
( 12 ، 13 ) - بحر مجتث
- -
( 15 ) - لهوN: -L