متوطن شدم ، و جمع مريدان به ارادت برخاستند ، سالى با جمعى مريدان به خدمت شيخ آمدم .
شيخ فرمود : زاهد چون است حال ؟ گفتم : اى شيخ هرچه يافتم صورتا و معنا از قدم شيخ يافتم .
حكايت - چنين منقول است كه در آن زمان كه سلطان العلماء و المشايخ قدوة المحققين فخر الملة و الدين احمد - رحمة اللّه عليه - كه فرزند صلبى شيخ بود ، متوجه قريهء حاوى كه قصبهاى است از قصبات فارس و خانقاه و مسكن زاهد ابو القاسم آنجا بودى ، شيخ فخر الدين - رحمة اللّه عليه - فرمود كه : در راه تشنگى يافتم ، چندان كه آب طلبيدم در آن حوالى آب نبود .
روى به اطراف شيراز كردم ، گفتم : شيخ ، عظيم تشنهام ، مرا درياب . چون اين بگفتم ، بعد از لحظهاى زاهد ابو القاسم را ديدم ركوهاى آب در دست داشت . گفت : آب بستان و بياشام . چون آب باز خوردم ، گفتم : زاهد به خداى بر تو كه اين حال را چگونه معلوم كردى ؟ گفت : اين ساعت در محراب به عبادت مشغول بودم ، پدرت را ديدم ، گفت : زاهد ، احمد مرا درياب كه عظيم تشنه است . مرا از آنجا معلوم شد . چون باز خدمت شيخ آمدم ، پيش از آنكه حكايت كنم شيخ فرمود : احمد ، زاهد آب بياورد ؟ گفتم : آورد .
حكايت - يكى ديگر از معاصران شيخ روزبهان شيخ مبارك كمهرى - رحمة اللّه عليهم - بود ، از بقيت مشايخ بود ، و مجاهدات بسيار و رياضات بىشمار كشيده بود ، و از جمله چهل چهله برآورده بود و از او منقول است كه در اربعينات كه مىداشتم ، نورى از خطهء فارس مىديدم ، كه به آسمان پيوسته بود . چنان معلوم كردند از عالم غيب كه آن نور نفس مبارك شيخ روزبهان بود .
به خدمت شيخ روزبهان آمدم ، و مدتى مديد در خدمت شيخ بودم ، و بخششها يافتم ، و بعد از آن مراجعت نمودم .
تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 53
مساهمون: جواد نوربخش
ص٥٣