تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بيان التنزيل ( فارسى ) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
و لطف خاصى كه دارد به طول خواهد انجاميد و با توجه به اينكه در تحليل انديشه‌هاى او نيز به بيشتر اين داستانها اشاره شده ، به همين سبب تنها شرح داستان ذو القرنين به‌عنوان نمونه نقل مىشود : « چون افول نور ( روح انسانى ) در جسم است و عروج نور از جسم است پس جسم آدمى هم مغرب و هم مشرق باشد و روح انسانى ذو القرنين است . يك شاخ وى نزول است و يك شاخ ديگر عروج است . و اين ذو القرنين چون به مغرب رسيد ، آفتاب را ديد كه در چشمهء گرم غروب مىكند .
« حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً »
( الكهف / 86 ) . و اين چشمهء گرم جسم آدمى است . « اى درويش ، جسم آدمى تا گرم است و حرارت غريزى دارد ، آفتاب روح در وى نزول مىكند و در وى مىباشد . تا آن‌گاه كه سرد شود و حرارت غريزى در وى نماند . چون سرد مىشود آفتاب روح از وى عروج مىكند . پس آفتاب روح در چشمهء گرم نزول مىكند و از چشمهء سرد عروج مىكند . و اين ذو القرنين در مغرب قومى را بيافت كه به‌غايت ضعيف و ناتوان و به‌غايت نادان و بىخبر بودند ، در تاريكى مانده و از روشنايى بىبهره و بىنصيب بودند . و چون به مشرق رسيد ، قومى را ديد كه به‌غايت قوى و توانا و به‌غايت دانا و باخبر بودند ، از تاريكى بيرون آمده و به روشنايى رسيده
« حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً »
( الكهف / 90 ) . « اى درويش ، آن قوم كه در مغرب يافت و اين قوم كه در مشرق ديد جمله صفات روحانى و صفات جسمانى بودند و مىگويند كه ذو القرنين به جهان تاريك رفت . جهان تاريك جسم است و آب حيات ، علم است . چون مغرب و مشرق را دانستى ، اكنون بدان كه مغرب سدّى است و شرق هم سدّى است و ميان مشرق و مغرب بين السدّين است و بين السدّين مشتمل است همه عمر را . و در ميان اين دو سدّ قومى را يافت و آن قوم از يأجوج و مأجوج شكايت كردند و ياجوج و مأجوج شهوت و غضبند و شهوت و غضبند كه فساد مىكنند و در خرابى مىكوشند و آن قوم كه از ياجوج و مأجوج شكايت كردند ، صفات روحانى و قوتهاى عقلى بودند . ذو القرنين با اينان مىگويد كه شما مرا يارى دهيد بقوّت تا من ميان شما و ياجوج و مأجوج سدّى پيدا كنم
« آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ »
( الكهف / 96 ) . حديد عبارت از سختى و راستى و ثبات است و قهر و منبع نفس است . 118 »