بر جسم خود عاشق است ، از جهت آنكه جسم آدمى مظهر صفات آدمى است . و روح در جسم خود را مىبيند و صفات و اسامى خود را مشاهده مىكند » . و از اينجا گفتهاند خود را بشناس تا خداى را بشناسى . « اكنون » چون دانستى كه [ اين ] يك نور است كه جان عالم است و افراد عالم جمله مظاهر اين نورند ، پس اگر گويند كه ماييم كه بوديم و ماييم كه هستيم و ماييم كه باشيم راست باشد و اگر گويند كه نه ماييم كه بوديم و نه ماييم كه هستيم و نه مائيم كه باشيم هم راست باشد .
اى درويش !
افراد موجودات « نسبت به اين وجود هيچيك « 1 » بر ديگر مقدم و « هيچيك » از ديگر مؤخر نيستند . از جهت آنكه نسبت هر فردى از افراد موجودات به اين وجود همچنان است كه نسبت هر حرفى از حروف اين كتاب به [ كتابت و ] مداد . از اينجا گفتهاند كه از تو تا به خداى راه نيست نه به طول و نه به عرض . افراد موجودات نسبت به يكديگر بعضى مقدم و بعضى مؤخرند و بعضى ماضى و بعضى مستقبل . « هرچند مىخواهيم كه سخن دراز نشود بىاختيار دراز مىشود » .
اى درويش !
« يك نكته بيش نيست ، بشنو و فهم كن و خلاص يافتى » وجود يك « 2 » بيش نيست . و آن وجود خداى است . و به غير از وجود خداى وجود ديگر نيست . و امكان ندارد كه باشد . و اين يك وجود ، ظاهرى دارد و باطنى دارد . و باطن اين يك نور است كه جان عالم است . و اين نور است كه از چندين دريچه سر برون كرده است . « 3 » خود مىگويد و خود مىشنود و خود مىدهد و خود مىگيرد . و خود اقرار مىكند و خود انكار مىكند .
اى درويش !
به اين نور مىبايد رسيدن . « 4 » و اين نور را مىبايد ديدن . « 5 » و از اين نور در عالم نگاه مىبايد كردن . « 6 » تا از شرك خلاص يا بى . « 7 »
« شيخ ما مىفرمايد كه من به اين نور رسيدم و اين نور را ديدم . نورى بود نامحدود و نامتناهى ، فوق و تحت و يمين و يسار نداشت و پس و پيش نداشت خواب و خورد و دخل و خرج نداشت از من . . . « 8 » و نمىتوانستم كرد كه نبينم با عزيزى اين حكايت كردم .
هامش
( 1 ) . هيچ .
( 2 ) . يكى .
( 3 ) . كه سر از دريچه بيرون كرده است .
( 4 ) . رسيد .
( 5 ) . ديد .
( 6 ) . كرد .
( 7 ) . گردى .
( 8 ) . يك كلمه لا يقرا است .