اصل سيم در سخن اهل وحدت در بيان عالم كبير
بدان ، كه اهل وحدت مىگويند كه وجود يكى بيش نيست و اين وجود ، خداى تعالى و تقدس است و به غير « از » وجود خداى ، وجود ( ى ) ديگر نيست . و امكان ندارد كه باشد .
« و ديگر آن مىگويند كه اگرچه وجود يكى بيش نيست اما » اين يك وجود ، ظاهرى دارد و باطنى هم دارد .
« چون اين مقدمات معلوم كردى اكنون بدان ، كه اهل وحدت مىگويند كه » باطن اين وجود يك نور است و همين « 1 » نور است كه جان عالم است و عالم مالامال اين نور است .
نورى است نامحدود و نامتناهى و بحرى است بىپايان و بىكران حيات و علم و ارادت و قدرت اشيا از اين نور است [ طبيعت و خاصيت و فعل اشيا از اين نور است ] . بينايى و شنوايى و گويايى و گيرايى و روايى اشيا از اين نور است [ اما اين نور يكى بيش نيست ] بلكه خود همه اين نور است و اگرچه صفات و افعال و اسامى اشيا از اين نور است ، اما اين نور يكى بيش نيست و افراد موجودات به يكبار مظاهر اين نوراند . « 2 » هر يك دريچهاند [ از ظهور اين نور ] . و صفات اين نور از اين جمله دريچهها « بيرون » تافته است .
اى درويش !
اين نور اول و آخر ندارد و فنا و عدم را به وى راه نيست . دريچهها نو مىشوند و كهنه مىگردند و به خاك مىروند و از خاك بازمىآيند [ و مىباشند ] .
« خود مىآيند » و « خود » مىرويند « و خود مىرويانند » و « خود » مىزايند و هر يك آنچه ما لا بد ايشان است تا به كمال خود رسيدن « 3 » با خود دارند .
و اين نور بر مظاهر خود عاشق است از جهت اينكه « 4 » اين نور در اين مظاهر جمال خود را مىبيند و صفات و اسامى خود را مشاهده مىكند . « و از اينجاست كه روح آدمى
هامش
( 1 ) . اين .
( 2 ) . جمله به يكبار از اين نور ظاهر شدند .
( 3 ) . رسند .
( 4 ) . آنكه .