هيولى محل ، صورت حال و جسم حال و محل است و اين سه را جواهر غير مجرد گويند . نفس در ذات مجرد اما در فعل نيازمند به ماده است . عقل ، هم در ذات مجرد است هم در فعل . « 1 »
جوهر يا جسم بود ، يا غير جسم . اگر غير جسم بود يا جزء جسم بود يا جزء جسم نبود يا مفارق اجسام بود . اگر جزء جسم بود يا صورت جسم بود يا مادت جسم و اگر مفارق بود و جزء جسم نبود يا آن بود كه او را علاقه تصرف بود در اجسام به تحريك و آن را نفس خوانند با برى بود از مواد به جملهء جهات و آن را عقل خوانند . « 2 »
حادث به معناى ايجاد شده ، در اصطلاح مقابل قديم است . و آن بر دو نوع است . يا حادث زمانى است كه تأخر زمانى چيزى بر چيز ديگرى است و يا حادث ذاتى است كه شامل تمام هستى مىشود .
حجاب پوشش ، در اصطلاح حائل ميان عاشق و معشوق و طالب و مطلوب است .
حجاب چهرهء جان مىشود غبار تنم * خوشا دمى كه از آن چهره پرده برفكنم « 3 »
حائل بين عاشق و معشوق خود عاشق است . كه بايد براى وصل اين حجاب از ميان برداشته شود
در ميان من و معشوق ، همام است حجاب .
حد اصطلاحى است منطقى و آن تعريف به ذاتيات اشياء است و بر دو گونه باشد :
الف : حد تام - كه تعريف به جنس قريب و فصل قريب است .
ب : حد ناقص - كه تعريف به جنس بعيد و فصل قريب است .
حلول فرود آمدن ذات خدا در اشياء . معتقدين به آن را حلوليه نامند . برخى از اهل تصوف
هامش
( 1 ) . دايرة المعارف فارسى ، ج اول ، انتشارات فرانكلين ، سال 45 .
( 2 ) . ترجمهء كتاب التحصيل ، ص 236 .
( 3 ) . حافظ