ص 34 سطر 12 - اكنون همچنانك
ص 34 سطر 13 - خاك نمايد
ص 34 سطر 16 - و هواى خود ظاهر كردند
ص 34 سطر 20 - تا عدو را بشناسد
ص 34 سطر 21 - دولت خود آنست
ص 34 سطر 22 - كه دمادمش هلك نبود
ص 34 سطر 22 - همه خليفهزادگانيد
ص 35 ص 35 سطر 2 - تا بدان ملك بازرويد
ص 35 سطر 6 - همچو شكل
ص 35 سطر 6 - درين جهان آمديت
ص 35 سطر 7 - هر كارى و پيشهء
ص 35 سطر 9 - هر چيزى را ميزان
ص 35 سطر 10 - موزونى خود را ميزان
ص 35 سطر 16 - جاى شاه ديگر باشد و جاى سپاه سالار و لشگر ديگر
ص 35 سطر 21 - و جبريل او غيب باشد
ص 36 ص 36 سطر 2 - و كدام سررشتهء مصلحت
ص 36 سطر 2 - و پيغام به فرشتگان
ص 36 سطر 3 - سرايچه دنياى كالبد
ص 36 سطر 4 - گرسنگى را و تشنگى را
ص 36 سطر 6 - به آب و خاك و نان
ص 36 سطر 7 - اين آشها را و مديران
ص 36 سطر 9 - مر اين آداب و ترتيب را و برين
ص 36 سطر 12 - بر قالى ريزنده است
ص 36 سطر 13 - و يا در خانه را گشاده يا بى گويى
ص 36 سطر 14 - اين را عجب خس و خاشاك
ص 36 سطر 16 - كم از خاشاك
ص 36 سطر 17 - مر اين قدر تدبير خود را
ص 36 سطر 20 - و باحوال جهان
ص 36 سطر 21 - اگر نى غواصان
ص 37 ص 37 سطر 5 - ( و اللّه اعلم ) ندارد
ص 37 سطر 10 - كه نقش حقايق و خطوط مكتوب
ص 37 سطر 11 - پديد آيد
ص 37 سطر 12 - اگر چه زبان
ص 37 سطر 16 - تو همچنان چشم و گوش و هوش
ص 37 سطر 17 - ما بدر مرگ
ص 37 سطر 20 - و سجود را فضل است
ص 37 سطر 21 - پس چو آب عابدتر است و متواضعتر است
ص 38 ص 38 سطر 1 - سر به زانوى حيرت فروبرده
ص 38 سطر 4 - كه و اذنت
ص 38 سطر 4 - اگر نى خاك
ص 38 سطر 5 - چرا كشيدى و اگر نى
ص 38 سطر 6 - چرا خنددى
ص 38 سطر 10 - از وى آگه نباشد
ص 38 سطر 12 - و اين چه عجبت مىآيد
ص 38 سطر 13 - جهان را آگاهى باشد آگاهى كوه
ص 38 سطر 14 - همچنان كه فرمانبردارى
ص 38 سطر 15 - و اذ السماء
ص 38 سطر 16 - همچنان كه فلك
ص 38 سطر 17 - و برج مريخ
ص 38 سطر 19 - پنج ستاره تدبير جهان
ص 39 ص 39 سطر 2 - تا تو عملى
ص 39 سطر 2 - قفل ديدى از خود باز شد و يا كدام در از خود باز شد
ص 39 سطر 5 - تو جهدى مىكن
ص 39 سطر 5 - بر خود مىبگشايى
ص 39 سطر 6 - بر تو مىبگشاييم
ص 39 سطر 7 - و از خون بشير ( رو ) ندارد
ص 39 سطر 8 - مىرسى اگر درين
ص 39 سطر 9 - باز چو ازين پرده
ص 39 سطر 10 - آنگاه نوالهء كالبد ترا
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 437
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٤٣٧