ص 16 سطر 12 - صورت سخندانى
ص 16 سطر 13 - كه آب ندم
ص 16 سطر 15 - بر كوشك من نشستندى
ص 16 سطر 16 - و كامروايى بودندى
ص 16 سطر 18 - كه در اللّه متحير باشم
ص 16 سطر 20 - تا به آدميان و محب اللّه شوم
ص 16 سطر 21 - وقتى التحيات
ص 16 سطر 22 - آفرينها را
ص 16 سطر 23 - كه سبحانك گفتن
ص 16 سطر 24 - متحير شدنست
ص 17 ص 17 سطر 5 - خاضع ظاهر باشد
ص 17 سطر 10 - موجودات را مىبينم از اللّه
ص 17 سطر 12 - و عافيت او
ص 17 سطر 15 - و هر فعلى كه آن از من مىآيد
ص 17 سطر 15 - اشتر باركشىام
ص 17 سطر 17 - و كس چه داند كه درين
ص 17 سطر 19 - در جوى خوشى من
ص 17 سطر 20 - و در سر جام من
ص 17 سطر 20 - ( و باقى حواس را ) ندارد
ص 17 سطر 22 - مىرسانم
ص 17 سطر 23 - كه نوعنوع است
ص 17 سطر 23 - زياده مىشود از آب حيوة من
ص 18 ص 18 سطر 4 - و اين را به من مىگويد
ص 18 سطر 10 - نظر باللّه مىكنم
ص 18 سطر 18 - روح من چون پيرى
ص 18 سطر 18 - اجزاى من چون مسافران
ص 18 سطر 20 - سخنگويان خاموش
ص 18 سطر 21 - همه برابرندى
ص 18 سطر 22 - ( خوشتر از همه غذاها بود ) ندارد
ص 18 سطر 14 - بايد كه من معين بينم
ص 19 ص 19 سطر 2 - ياد مىكردم
ص 19 سطر 4 - بيرون نمىرود
ص 19 سطر 8 - ديوار صورت
ص 19 سطر 10 - تا از باد سرد . . .
ص 19 سطر 10 - صحبت مىدارم
ص 19 سطر 19 - يعنى اللّه مىگويد
ص 19 سطر 21 - و مجلس انس مرا از خلد برين و سبزهها و رياض بهشت مشاهده كنيت كه بجمال
ص 19 سطر 23 - بر ياد دوستى من بينيت
ص 20 ص 20 سطر 3 - جمال من به توانيد ديدن
ص 20 سطر 7 - مىبرد هر زمانى
ص 20 سطر 7 - گويى كه من
ص 20 سطر 11 - چون اقبال نمايد
ص 20 سطر 13 - روشن ترك
ص 20 سطر 14 - اثر آفتاب در صبح پديد آيد روشنتر شود باز چون آفتاب پديد آيد و بلند شود . . .
ص 20 سطر 15 - باز بوقت خواب
ص 20 سطر 17 - و ادراك را به رغبت بر تو بربستم
ص 20 سطر 19 - چو بهترين من
ص 20 سطر 21 - به محل قبول نهادهايم
ص 20 سطر 21 - و عفو كرديم و قبول كرديم
ص 21 ص 21 سطر 3 - كه چون نظر كنى
ص 21 سطر 4 - كمال مرا
ص 21 سطر 11 - از بهر چه چيز
ص 21 سطر 17 - برمىخيزند
ص 21 سطر 20 - يعنى هم . . .
ص 21 سطر 22 - و من مىديدم
ص 21 سطر 24 - ( و خود را ) ندارد
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 434
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٤٣٤