و ليكن زنجير قهر ما هم بدانجاى ايشان را بازمىداشت كه اى سگان جاى شما همين - جايست » ص 220 .
معنى اللّه گفت آن سيبويه * يولهون فى الحوائج هم لديه
گفت الهنا فى حوائجنا اليك * و التمسناها وجدناها لديك
( 355 - 2 )
« و آخر نه نام من اللّه است و معنى اللّه آنست كه مفزع خلق باشم كه يفزعون اليه فى النّوائب و يرجعون اليه عند الحوائج » ص 233 .
گر تو باشى تنگدل از ملحمه * تنگ بينى جوّ دنيا را همه
ور تو خوش باشى بكام دوستان * اين جهان بنمايدت چون بوستان
( 386 - 9 )
« خود را گفتم اگر تو خرابى همه عالم آبادان خرابست و اگر تو روشنى همه ظلمات روشنست و اگر تو با رنجى همه آسايشها رنجست و اگر تو آبادانى همه خرابها آبادانست » ص 234 .
يؤمنون بالغيب مىبايد مرا * زان ببستم روزن فانىسرا
ليك يك درصد بود ايمان بغيب * نيك دان و بگذر از ترديد و ريب
بندگى در غيب آيد خوب و كش * حفظ غيب آيد در استبعاد خوش
كو كه مدح شاه گويد پيش او * تا كه در غيبت بود او شرمرو
( 94 - 19 ببعد )
« گفتم هيچ دولتى و راى آن نباشد كه خدمت در غيبت بود در غيبت تو اگر ترا موافق و مصدّق و خدمتكار باشد چنان نوال ارزانى دارى كه در حضور صد چندان چاپلوسى را وزنى ننهى از بهر آن تا كار تو قدر و قيمت گيرد ايمان بغيب فرمودند مر ترا » ص 305 .
همچون آن يك نور خورشيد سما * صد بود نسبت بصحن خانهها
ليك يك باشد همه انوارشان * چونكه برگيرى تو ديوار از ميان
چون نماند خانهها را قاعده * مؤمنان مانند نفس واحده
( 334 - 29 )