« اكنون اى خواجه يقينى حاصل كن در راه دين و آن مايهء خود را نگاه دار از دزدان و همنشينان كه ايشان به نغزى همه راحت ترا بدزدند همچنان كه هوا آب را بدزدد » ص 120 .
از يك انديشه كه آيد در درون * صد جهان گردد به يكدم سرنگون
جسم سلطان گر به صورت يك بود * صد هزاران لشگرش در تك بود
باز شكل و صورت شاه صفى * هست محكوم يكى فكر خفى
( 127 - 14 )
« چه عجبت آيد كه اقليمها و شهرها و حصارها باشد تبع يكى و چندان دولاب و چرخ و سنگ آسيا و باغها و انبارها و كاهدانها و ستور گلّهها و شكاريها همه در جسم و شخص و پيكر كلانتر از شخص آن آدمى و آن شخص آن آدمى همه تبع دل پرخون وى و آن دل وى تبع يكى خطره » ص 236 .
گرچه در دانه بهاون كوفتند * نور چشم دل شد و دفع گزند
گندمى را زير خاك انداختند * پس ز خاكش خوشهها برخاستند
بار ديگر كوفتندش ز آسيا * قيمتش افزود و نان شد جانفزا
باز نان را زير دندان كوفتند * گشت عقل و جان و فهم سودمند
( 84 - 1 )
« كدام كوفتن را ديدى كه قيمت وى بدان كم شد همه داروها و گلها را و انگورها را بكوبند قيمتشان زياده مىشود خوشه را بكوبند و دقيق كنند قيمت زياده شود و باز چون قرص كنند و باز دگر بار به دندانها بكوبند قيمتشان زياده شود كه اجزاى آدمى شود و بعد از آن كوفتن حيات و سمع و بصرش و عشق و مودّتش دهند » ص 250 .
« جو و گندم را كه بكوبند آن را تلف نشمرند چو از آن كوفتگى اجزاى حيوان مىشود و گل را اگر چه آب كنند او را بكمال حال مىرسانند پس خلق را چون جو و گندم كه مىكوبند آخر ايشان را هم به جايى برند و به كمالى رسانند » ص 103 .
تاجر ترسنده طبع شيشه جان * در طلب نى سود دارد نى زيان
( 274 - 11 )