« باز با خود مىانديشيدم بدانك روح من معظّم اللّه است و متفكّر كار اللّه است و مىورزد تا دوستى اللّه زياده شود به هيچوجهى نمىنمود كه اين احوال مرضى اللّه باشد يا نى اللّه الهام داد كه هرگز دوستى از يك جانب نباشد » معارف ص 24 .
آنچه يعقوب از رخ يوسف بديد * و آنچه او از بوى او اندر كشيد
آنچه در وى بود و اندر وى بديد * خاص او بدان با خوان كى رسيد
( 272 - 23 )
« مرا بجمال تو زياده از آن نظر ده كه زليخا را دادى بجمال يوسف و آن نظر نه از جمال مىباشد كه برادران يوسف جمال يوسف را ديدند و مدهوش نگشتند » معارف ص 31 .
هر كش افسانه بخواند افسانهايست * و آنكه ديدش نقد خود فرزانهايست
آب نيلست و به قبطى خون نمود * قوم موسى را نه خون بود آب بود
( 323 - 16 )
آب نيلست اين حديث جانفزا * يا ربش در چشم قبطى خون نما
( 415 - 29 )
« هر كه اهل بود از آن خطاب و شراب مستطاب بمذاق او رسانيدند تا با چيزى ديگر نياميخت همچون رود نيل در حق بنى اسرائيل آب بود و در حق قبطى خون بود » معارف ص 37 .
كم ز خاكى چونكه خاكى يار يافت * از بهارى صد هزار انوار يافت
آن درختى كاو شود با يار جفت * از هواى خوش ز سر تا پا شكفت
در خزان چون ديد او يار خلاف * دركشيد او رو و سر زير لحاف
( 105 - 29 )
« اگر نه خاك هوشيارستى اسرار خود را از دى ديوانه چرا نگاه داشتى و دامن خود را از وى چرا دركشيدى و اگر نه يارشناسستى در روى بهار چرا خنديدى و حاصل خود را بر وى چرا عرضه داردى » معارف ص 38 .
آنچنان كز نيست در هست آمدى * هين بگو چون آمدى مست آمدى
راههاى آمدن يادت نماند * ليك رمزى با تو برخواهيم خواند
( 225 - 13 )