شب نرفتى هوش بىفرمان من * زير دام من بدى مرغان من
بودمى آگه ز منزلهاى جان * وقت خواب و بيهشى و امتحان
( 607 - 13 ببعد )
« عجب ازين جنس مرغان هيچ نديدهيى كه چون اينجا رسيدى و اين گنجشكان انديشهها و مرغان حواس را ديدى و برين جاى فرورفتى و با ايشان مشغول گشتى و كبوتربازى آغاز كردى تو ازين جاى صيدشان نكردهيى و خورشان تو نمىدهى و دستآموز تو نيستند و بوقت صبح بفرمان تو نمىآيند و بوقت خواب بفرمان تو نمىروند « ص 71 » .
مارگير از بهر حيرانىّ خلق * مار گيرد اينت نادانى خلق
آدمى كوهيست چون مفتون شود * كوه اندر مار حيران چون شود
( 217 - 29 )
« اكنون آنها كه ابلهاناند عزم عزايم مىكنند و فسون حيل حاصل مىكنند تا مارى بگيرند و در سلّه و صندوق گرفتار كنند آلت و اختيار را به اينها صرف مىكنند و فسون بر مار مىدمند و مار فسون بر ايشان مىدمد » ص 76 .
آن دم نطقت كه جزو جزوهاست * فايده شد كلّ كل خالى چراست
تو كه جزوى كار تو با فايده است * پس چرا در طعن كل آرى تو دست
( 41 - 5 )
گر تو گويى فايدهء هستى چه بود * در سؤالت فايده هست اى عنود
گر ندارد اين سؤالت فايده * چه اشنويم اين را عبث بىعايده
ور سؤالت فايده دارد يقين * پس جهان بىفايده نبود ببين
گر سؤالت را بسى فايدههاست * پس جهان بىفايده آخر چراست
( 128 - 11 ببعد )
« اكنون تو جزو اين كلّ جهان آمدى چون توكّل جهان را بهزل دانى تو كه جزوى چگونه است كه كار خود را جدّ دانى » ص 119 .
اندكاندك آب را دزدد هوا * و اين چنين دزدد هم احمق ار شما
( 260 - 7 )