تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
و مناجات و مشغول شدن تواند بودن و هرچند نظر از اين وجه بيش كنى تجلّى اللّه مر ترا بيش باشد و عظمت اللّه بر تو نيك‌تر غالب باشد و عجايب بىنهايت بيش بينى كه حقايق هر خلقى را چه رنگ مىدهد و چه نوع حيوة به ارزانى مىدارد و هريك حياتى از نوع عالم ديگر اكنون بنگر كه اللّه از حيّز وجود خلقان چه چيزها بيرون مىآرد و از آن پرده با تو چه سخن مىگويد و چه چيزها بر تو روشن مىكند و اين افكار و اخطار تو هميشه آسيب مىزند باللّه و با او آرام مىگيرد در سرّا و ضرّا حاصل هرچه هست به اللّه قايم است چو اللّه همه اوست ( و اللّه اعلم ) .

فصل 93

مردمان شفاعت مىكردند كه چشم ما را باز كن گفتم اى اللّه ايشان را از چشم و گوش نفاذ و مصلحت مطلوبست نفاذ تصرّفم بده تا به ايشان دهم چون تو با من اين كرم نكنى من نيز با ايشان اين كرم نتوانم كردن اى اللّه اگرچه مرا دارى چو من بنده‌ام اگر وجود منت بايد بدارى و اگر نبايدت ندارى گفتم اى اللّه چون اللّه من تويى آخر اين متاع وجود مرا و لوازم وجود مرا خداوندهء بايد آن خداونده تويى ترا مىگويم كه چون مرا راه نمىدهى و نفاذ نمىدهى از بهر مصلحت [ ورزيدن ] دينى اكنون آن در دربستم به خودم راه ده در ستانهء كالبدم همان كه نيك جايگاه تنگ است بلك تخته‌بند است اللّه مرا برداشت و بهر جايى برد و تماشا كردم گفتم من ازين جاى مىنروم و هم بدين جاى فروروم چون آب ، اللّه در بربست كه وقت نيست چون دلت پارهء گشاد و ماندگى افكندى برخيز باز رو تا وقت شدن دست پيمان حاصل مىكن بىچونگى « 1 » اللّه مصوّر مىشد مرا و در هر صفتىاش صد هزار باغ مىديدم گفتم آخر اللّه است كه بىچگونگى اللّه را در من نقش مىكند آرى تا جهان را بر من برنج چون شب تاريك نكنند از راه ديگر بعالم روشن نبرند كه معراج هركسى را به اندازه گوهر پاك وى بود اجزاى من در وقت ذكر اللّه به ناز مىباشد و خبر ندارد اللّه به رحمت خاك اجزاى مرا گرد مىدارد و او را بدولتها مىرساند چنانك از وقت عدمم بدين زمان رسانيد و مىبرد به رحمت
هامش
( 1 ) - ظ : بىچگونگى .