هر كه او شايستهء سلطان بود * پيشِ سلطان هر چه گويد آن بود
من اگر شايستهء سلطان شوم * به كه در وادىِ بى پايان شوم
روى آن دارد كه من بر روىَ شاه * عمر بگذارم خوشى اين جايگاه
گاه شه را انتظارى مىكنم * گاه در شوقش شكارى مىكنم .
هدهدش گفت اى به صورت مانده باز * از صفت دور و به صورت مانده باز
شاه را در ملك اگر همتا بود * پادشاهى كى برو زيبا بود
سلطنت را نيست چون سيمرغ كس * زان كه بى همتا به شاهى اوست و بس
شاه نبْوَد آن كه در هر كشورى * سازد او از خود ز بى مغزى سرى
شاه آن باشد كه همتا نبْوَدَش * جز وفا و جز مدارا نبودش
شاه دنيا گر وفادارى كند * يك زمان ديگر گرفتارى كند
هر كه باشد پيشِ او نزديكتر * كارِ او بى شك بود باريكتر
دايما از شاه باشد بر حذر * جانِ او پيوسته باشد پر خطر