كاشكى صد چاه بودى جاه نى * خاشه روبى بودمى و شاه نى
نيست اين دم هيچ بيرون شو مرا * باز مىخواهند يك يك جو مرا
خشك بادا پال و پرِ آن هماى * كو مرا در سايهء خود داد جاى . »
حكايت باز
باز ، پيش جمع آمد سر فراز * كرد از سرِ معالى پرده باز
سينه مىكرد از سپه دارىِ خويش * لاف مىزد از كُله دارىِ خويش
گفت من از شوقِ دستِ شهريار * چشم بربستم ز خلقِ روزگار
چشم از ان بگرفتهام زيرِ كلاه * تا رسد پايم به دستِ پادشاه
در ادب خود را بسى پروردهام * همچو مرتاضان رياضت كردهام
تا اگر روزى برِ شاهم برند * از رسوم خدمت آگاهم برند
من كجا سيمرغ را بينم به خواب * چون كنم بيهوده سوىِ او شتاب ؟
زُقّهاى از دستِ شاهم بس بود * در جهان اين پايگاهم بس بود
چون ندارم رهروى را پايگاه * سر فرازى مىكنم بر دستِ شاه