گر نه در حق جان و دل گُم دارَمى * يك نَفَس پرواىِ مردم دارَمى
آن نه من بودم كه در سجده گهى * خار در چشمم شكست اندر رهى
بر زمين خونم روان شد از بصر * من ز خونِ خويش بودم بىخبر ؟
آن كه او را اين چنين دردى بُوَد * كى دلِ كارِ زن و مردى بُوَد ؟
چون نبودم ، تا كه بودم ، خود شناس * ديگرى را كى شناسم در قياس . »
تو درين ره نه خداى و نه رسول * دست كوته كن از ين ردّ و قبول
تو كفى خاكى درين ره خاك شو * از تبرّا و تولّا پاك شو
چون كفى خاكى ، سخن از خاك گوى * جمله را تو پاك دان و پاك گوى .
[ حكايت ]
سيّدِ عالَم بخواست از كردگار * گفت كارِ امَّتم با من گذار
تا نبايد اطّلاعى هيچ كس * بر گناهِ امَّتِ من يك نَفَس
حق تعالى گفتش « اى صدرِ كبار * گر ببينى آن گناهِ بىشمار ،
تو ندارى تابِ آن حيران شوى * شرمدارى وز ميان پنهان شوى