تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
خواجه گفتى چه فتاده‌ست اى على * آنِ تو يَخْنى نهاده‌ست اى على

[ حكايت ]

خورد بر يك جايگه روزى بلال * بر تنِ باريك صد چوب و دوال
خون روان شد زو ، ز چوبِ بىعدد * همچنان مىگفت « احد » ، مىگفت « احد . »
گر شود در پاى خارى ناگهت * حُبّ و بغضِ كس نماند در رهت
آن كه او در دستِ خارى مبتلاست * زو تصرّف در چنان قومى خطاست
چون چنان بودند ايشان تو چنين * چند خواهى بود حيران تو چنين ؟
از زفانت بت پرستان رسته‌اند * وز زفانِ تو صحابه خسته‌اند
در فضولى مىكنى ديوان سياه * گوى بُردى گر زفان‌دارى نگاه .

[ حكايت ]

گر على بود و اگر صدّيق بود * جانِ هر يك غرقهء تحقيق بود
چون به سوىِ غار مىشد مصطفا * خفت آن شب بر فراشش مرتضا
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 46 | فريد الدين العطار النيسابوري