كرد جانِ خويشتن حيدر نثار * تا بماند جانِ آن صدرِ كبار
پيش مارِ غار ، صدّيقِ جهان * هم براىِ جانِ او در باخت جان
هر دو جان بازانِ راهِ او شدند * جان فشانان در پناهِ او شدند
تو تعصّب كن كه ايشان مردوار * هر دو جان كردند بر جانان نثار
گر تو هستى مردِ اين يا مردِ آن * كو تو را يا دردِ اين يا دردِ آن ؟
همچو ايشان جان فشانى پيشه گير * يا خموش و تركِ اين انديشه گير
تو على دانى و بوبكر اى پسر * وز خداىِ عقل و جانى بىخبر
تو رها كُن سر به مُهر اين واقعه * مردِ حق شو روز و شب چون رابعه
او نه يك زن بود او صد مرد بود * از قدم تا فرق عينِ درد بود
بود دايم غرقِ نورِ حق شده * از فضولى رسته مستغرق شده .
[ حكايت ]
زو يكى پرسيد كاى صاحبْ قبول * تو چه مىگويى ز يارانِ رسول ؟
گفت « من از حق نمىآيم به سر * كى توانم داد از ياران خبر ؟