خوش خوشت عطّار اگر افسانه گفت * خواب خوشتر آيدت تو خوش بخفت
بس كه ما در ريگ روغن ريختيم * بس گهر كز حلقِ خوك آويختيم
بس كه ما اين خوان فرو آراستيم * بس كزين خوان ، گرسنه بر خاستيم
بس كه گفتم نفس را فرمان نبرد * بس كه دارو كردمش درمان نبرد
چون نخواهد آمد از من هيچ كار * شستم از خود دست و رفتم بر كنار
جذبهء حق بايد از پيشانِ خواست * كاين به دست من نخواهد گشت راست
نفس هر لحظه چو فربهتر شود * نيست روىِ آنك زين بهتر شود
هيچ نشنود او كزان فربه نشد * اين همه بشنود ، يك دم به نشد
تا نميرم من به صد زارىِ زار * او نگيرد پند ، يا رب زينهار .
الحكاية و التمثيل
چون بمرد اسكندر اندر راهِ دين * ارسطاطاليس گفت « اى شاهِ دين
تا كه بودى پند مىدادى مدام * خلق را اين پندِ امروزين تمام . »
پند گير اى دل كه گردابِ بلاست * زنده دل شو زان كه مرگت در قفاست