گر چه از دل نيست خالى دردِ اين * چند گويم چون نيَم من مردِ اين
اين همه افسانهء بيهودگىست * كارِ مردان از منى پالودگىست
دل كه او مشغولِ اين بيهوده شد * زو چه آيد ، چون سخنْ فرسوده شد
مىببايد تركِ جان نهمار كرد * زين همه بيهوده استغفار كرد
چند خواهد بحرِ جان در جوش بود ؟ * جان فشاندن بايد و خاموش بود .
الحكاية و التمثيل
چون به نزع افتاد آن داناىِ دين * گفت « اگر دانستمى من پيشِ ازين
كاين شنو بر گفت چون دارد شرف ، * در سخن كى كردمى عمرى تلف
گر سخن از نيكوى چون زر بوَد * آن سخن نا گفته نيكوتر بود . »
كار آمد حصّهء مردانِ مرد * حصّهء ما گفت آمد ، اينْت درد !
گر چو مردان دردِ دين بودى تو را * آنچه مىگويم يقين بودى تو را
ز آشناى خود دلت بيگانهاىست * هر چه مىگويم تو را افسانهاىست
تو بخفت از ناز همچون سركشى * تا منت افسانه مىگويم خوشى