شاه ازو القصّه مستِ مست شد * وز بلاىِ عشقِ او از دست شد
گر چه شاهى سخت عالى قدر بود * چون هلالى از غمِ آن بدر بود
شد چنان مستغرقِ عشقِ پسر * كز وجودِ او نمىآمد به سر
گر نبودى لحظهاى در پيشِ او * جوىِ خون راندى دلِ بىخويشِ او
نه قرارش بود بىاو يك نفس * نه زمانى صبر بودش زين هوس
روز و شب بىاو نياسودى دمى * مونس او بودش به روز و شب همى
تا شبش بنشاندى روزِ دراز * راز مىگفتى بدان مه چهره باز
چون شبِ تاريك گشتى آشكار * شاه را نه خواب بودى نه قرار
وان پسر در خواب رفتى پيشِ شاه * شاه مىكردى به روىِ او نگاه
در فروغ و نور شمعِ دلستان * جملهء شب خفته مىبودى ستان
شه در آن مه روى مىنگْريستى * هر شبى صدگونه خون بگريستى
گاه گل بر روىِ او افشاندى * گاه گَرد از موىِ او افشاندى
گه ز دردِ عشق ، چون باران ز ميغ * بر رخِ او اشك راندى بىدريغ
گاه با آن ماه جشنى ساختى * گاه بر رويش قدح پرداختى