سايه وانِ آفتابش مشك بود * آبِ حيوان بىلبش لب خشك بود
در ميانِ آفتابِ دلستانْش * بود همچون ذرّهاى شكلِ دهانْش
ذرّهء او فتنهء مردم شده * در درونش سى ستاره گم شده
چون ستاره ره نمايد در جهان * سى درونِ ذرّهاى چون شد نهان
زلفِ او بر پشتىِ او سر فراز * در سر افرازى به پشت افتاده باز
هر شكن در طرّهء آن سيم تن * صد جهان جان را به يكدم صف شكن
زلفِ او بر رخ بسى منسوبه داشت * در سرِ هر موىْ صد اعجوبه داشت
بود بر شكلِ كمانش ابرويى * خود كجا بُد آن كمان را بازويى
نرگسِ افسونگرش در دلبرى * كرده از هر مژّهاى صد ساحرى
لعلِ او سر چشمهء آبِ حيات * چون شكر شيرين و سر سبز از نبات
خطِ سبزش سرخ رويىِ جمال * طوطىِ سر چشمهء حدِ كمال
گفتن از دندانِ او بىخُردگىست * كان گهر از عزّتِ خود پَردگىست
مشكِ خالش نقطهء جيمِ جمال * ماضى و مستقبل از وى كرده حال
شرح زيبايىِ آن زيبا پسر * گر دهم عمرى كجا آيد به سر