تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
شاه با خود گفت « بر چون من شهى * چون گزيدى ديگرى ، اينْت ابلهى
آنچه من كردم به جاىِ تو بسى * هيچ كس هرگز نكرد آن با كسى
در مكافاتِ من ار اين مىكنى ؟ * رو بكن الحق كه شيرين مىكنى
هم كليدِ گنج‌ها در دستِ تو * هم سر افرازانِ عالم پستِ تو
هم مرا همراز و هم همدم مدام * هم مرا همدرد و هم محرم مدام
درنشينى با گدايى در نهان * از تو پردازم همين ساعت جهان . »
اين بگفت و امر كرد آن شهريار * تا ببستند آن پسر را استوار
سيمِ خامِ او ميانِ خاكِ راه * كرد همچون نيلِ خام از چوب شاه
بعد از آن شد گفت تا دارش زدند * در ميانِ صُفّهء بارش زدند
گفت « اوّل پوست از وى در كشيد * سرنگون آنگه به دارش بر كشيد
تا كسى كاو گشت اهلِ پادشاه * تا هم آخر او به كس نكْند نگاه . »
در ربودند آن پسر را زار و خوار * تا در آويزند سر مستش ز دار
شد وزير آگاه از حالِ پسر * خاك بر سر گفت اى جانِ پدر
اين چه خذلان بود كامد در رهت ؟ * چه قضا بود اين كه دشمن شد شهت ؟