خط ستد زان قوم هم بر جايگاه * پس گرفت آن ده برادر را گواه
چون عزيزِ مصر يوسف را خريد * آن خطِ پر غدر با يوسف رسيد
عاقبت چون گشت يوسف پادشاه * ده برادر آمدند آن جايگاه
روىِ يوسف باز مىنشناختند * خويش را در پيشِ او انداختند
خويشتن را چارهء جان خواستند * آبِ خود بردند تا نان خواستند
يوسفِ صدّيق گفت « اى مردمان * من خطى دارم به عبرانى زفان
مىنيارد خواند از خيلم كسى * گر شما خوانيد نان بخشم بسى . »
جمله عبرى خوان بُدند و اختيار * شادمان گفتند « شاها خط بيار . »
كور دل باد آن كه اين حال از حضور * قصّهء خود نشنود چند از غرور
خطِ ايشان يوسف ايشان را بداد * لرزه بر اندامِ ايشان برفتاد
نه خطى زان خط توانستند خواند * نه حديثى نيز دانستند راند
جمله از غم در تأسّف ماندند * مبتلاىِ كارِ يوسف ماندند
مست شد حالى زبانِ آن همه * شد ز كارِ سخت جان آن همه
گفت يوسف « گوييى بىهُش شديد * وقتِ خط خواندن چرا خامش شديد ؟ »