چشم بايستى در آن دم صد هزار * تا برو بگريستى خون زار زار
گاه چون نيلى شدى آن ناتوان * گاه خون از زيرِ او گشتى روان
گاه بفسردى ز آهش اشكِ او * گاه اشكش سوختى از رشكِ او
نيم كشته نيم مرده نيم جان * وز تهى دستى نبودش نيم نان
اين چنين كس را چنين افتاده پست * آن چنان شهزاده چون آيد به دست
نيم ذرّه سايه بود آن بىخبر * خواست تا خورشيد در گيرد به بر
مىشد آن شه زاده روزى با سپاه * آن گدا يك نعره زد آن جايگاه
زو بر آمد نعره و بىخويش شد * گفت « جانم سوخت و عقل از پيش شد
چند خواهم سوخت جانِ خويش ازين ؟ * نيست صبر و طاقتِ من بيش از اين . »
اين سخن مىگفت آن سر گشته مرد * هر زمان بر سنگ مىزد سر ز درد
چون بگفت اين ، گشت زايل هوشِ او * پس روان شد خون ز چشم و گوشِ او
چاوشِ شه زاده زو آگاه شد * عزمِ غمزش كرد پيشِ شاه شد
گفت « بر شهزادهء تو شهريار * عشق آوردهست رندى بىقرار . »
شاه از غيرت چنان مدهوش شد * كز تفِ دل مغزِ او پر جوش شد