اين به صورت هر دو يكسان باشدت * در صفت ، فرقِ فراوان باشدت
گر پليدى گم شود در بحرِ كل * در صفاتِ خود فرو ماند به ذُلّ
[ ليك اگر پاكى درين دريا رود * از وجود خويش نا پيدا رود ]
[ جنبشِ او جنبشِ دريا بود * او چو نبود در ميان زيبا بود ]
نبوَد او و او بوَد ، چون باشد اين ؟ * از خيالِ عقل بيرون باشد اين .
الحكاية و التمثيل
يك شبى معشوقِ طوس آن بحرِ راز * با مريدى گفت دايم مىگداز
تا چو اندر عشق بگدازى تمام * پس شوى از ضعف چون مويى مدام
چون شود شخصِ تو چون مويى نزار * جايگاهى سازدت در زلف ، يار .
هر كه چون مويى شود در كوىِ او * بى شك او مويى شود در موىِ او
گر تو هستى راه بين و ديدهور * موى در موى اين چنين بين در نگر
گر سرِ مويى بماند از خوديت * هفت دوزخ پُر بَر آيد از بديت .