ناقدى كو داشت در جمعِ مهى * گفت « او را نيست از شمع آگهى . »
شد يكى ديگر گذشت از نور در * خويش را بر شمع زد از دور در
پر زنان در پرتوِ مطلوب شد * شمع غالب گشت و او مغلوب شد
باز گشت او نيز و مشتى راز گفت * از وصالِ شمع شرحى باز گفت
ناقدش گفت « اين نشان نيست اى عزيز * همچو آن يك كى نشاندارى تو نيز ؟ »
ديگرى برخاست مىشد مستِ مست * پاى كوبان بر سرِ آتش نشست
دست در كش كرد با آتش به هم * خويشتن گم كرد با او خوش به هم
چون گرفت آتش ز سر تا پاىِ او * سرخ شد چون آتشى اعضاىِ او
ناقدِ ايشان چو ديد او را ز دور * شمع با خود كرده هم رنگش ز نور
گفت « اين پروانه در كار است و بس * كس چه داند ، اين خبر دار است و بس . »
آن كه شد هم بىخبر هم بىاثر * از ميانِ جمله او دارد خبر
تا نگردى بىخبر از جسم و جان * كى خبر يا بى ز جانان يك زمان ؟
هر كه از مويى نشانت باز داد * صد خط اندر خونِ جانت باز داد
نيست چون محرم نفس اين جايگاه * در نگنجد هيچ كس اين جايگاه .