جامهاى از نيستى در پوش تو * كاسهاى پر از فنا كن نوش تو
پس سرِ كمْ كاستى در بر فكن * طيلسانِ لم يكن بر سر فكن
در ركابِ محو كن پايى ز هيچ * رخشِ نا چيزى بران جايى ز هيچ
بر ميانى - در كمى زير و زبر - * بى ميان بربند از لاشى كمر
طَمْس كن چشم و ز هم بگشاى زود * بعد از آن در چشم كش كُحلِ نبود
گُم شو و زين هم به يكدم گم بباش * پس ازين قسمِ دوم هم گم بباش
همچنين مىرو بدين آسودگى * تا رسى در عالَمِ گُم بودگى
گر بود زين عالمت مويى اثر * نيست زان عالم تو را مويى خبر .
الحكاية و التمثيل
يك شبى پروانگان جمع آمدند * در مضيقى طالبِ شمع آمدند
جمله مىگفتند « مىبايد يكى * كاو خبر آرد ز مطلوب اندكى . »
شد يكى پروانه تا قصرى ز دور * در فضاىِ قصر يافت از شمع نور
باز گشت و دفترِ خود باز كرد * وصفِ او ، بر قدرِ فهم ، آغاز كرد