گشتهام كاليوِ كارِ خويش من * مىندانم حيلهاى زين بيش من
چون درآيد اين چنين آتش به جان * كى گذارد نام و ننگم يك زمان
تا گرفتارِ چنين كار آمدم * از كنشت و كعبه بيزار آمدم
ذرّهاى گر حيرتت آيد پديد * همچو من صد حسرتت آيد پديد . »
الحكاية و التمثيل
نو مريدى بود دل چون آفتاب * ديد پيرِ خويش را يك شب به خواب
گفت « از حيرت دلم در خون نشست * كارِ تو بر گوى كانجا چون نشست ؟
در فراقت شمعِ دل افروختم * تا تو رفتى من ز حيرت سوختم
من ز حيرت گشتم اينجا راز جوى * كارِ تو چون است ، آنجا ، باز گوى . »
پير گفتش « ماندهام حيران و مست * مىگزم دايم به دندان پشتِ دست
ما بسى در قعرِ اين زندان و چاه * از شما حيرانتريم اين جايگاه
ذرّهاى از حيرتِ عقبى مرا * بيش از صد كوه در دنيا مرا . »