تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١

الحكاية و التمثيل

صوفيى مىرفت آوازى شنيد * كان يكى مىگفت « گُم كردم كليد
كه كليدى يافته‌ست اين جايگاه * زان كه در بسته‌ست و من بر خاكِ راه
گر درِ من بسته مانَد ، چون كنم * غصّه‌اى پيوسته مانَد ، چون كنم ؟ »
صوفىاش گفتا « كه گفتت خسته باش ؟ * در چو مىدانى برو ، گو بسته باش
بر درِ بسته چو بنشينى بسى * هيچ شك نبود كه بگشايد كسى
كارِ تو سهل است و دشوار آنِ من * كز تحيّر مىبسوزد جانِ من
نيست كارم را نه پايى نه سرى * نه كليدم بود هرگز نه درى
كاش اين صوفى بسى بشتافتى * بسته يا بگشاده در وا يافتى . »
نيست مردم را نصيبى جز خيال * مىنداند هيچ كس تا چيست حال
هر كه گويد چون كنم ؟ گو « چون » مكن * تا كنون « چون » كرده‌اى اكنون مكن
هر كه او در وادىِ حيرت فتاد * هر نفس در بىعدد حسرت فتاد
حيرت و سر گشتگى تا كى برم * پى چو گُم كردند من چون پى برم