گفت « من درماندهام چون مضطرى * كان همه من ديدهام يا ديگرى
هيچ نشنيدم چو بشنيدم همه * من نديدم گر چه من ديدم همه . »
غافلى گفتش كه « خوابى ديدهاى * كاين چنين ديوانه و شوريدهاى ؟ »
گفت « من آگه نيَم پنداريى * تا كه خوابم بود يا بيداريى
من ندانم كان به مستى ديدهام * يا به هشيارى صفت بشنيدهام
زين عجبتر حال نبود در جهان * حالتى نه آشكارا نه نهان
نه توانم گفت و نه خاموش بود * نه ميانِ اين و آن مدهوش بود
نه زمانى محو مىگردد ز جان * نه ازو يك ذرّه مىيابم نشان
ديدهام صاحب جمالى از كمال * هيچ كس پى نَبْرَدش در هيچ حال
چيست پيشِ چهرهء او آفتاب * ذرّهاى ، و اللّه اعلم بالصّواب
چون نمىدانم چه گويم بيش ازين * گر چه او را ديدهام من پيش ازين
من چو او را ديده يا نا ديدهام * در ميانِ اين و آن شوريدهام . »