گر بگويى چون بدين سودا دريم * آنچه رايجتر بود آنجا بريم
پيش شاهان تحفهاى بايد نفيس * مردم بىتحفه نبود جز خسيس .
گفت اى سائل اگر فرمان برى * آنچه آن جا آن نيابند آن برى
هر چه تو زينجا برى كانجا بود * بُردنِ آن بر تو كى زيبا بُوَد ؟
علم هست آن جايگه وَ اسرار هست * طاعتِ روحانيان بسيار هست
سوزِ جان و دردِ دل مىبَر بسى * زان كه اين ، آنجا ، نشان ندهد كسى
گر برآيد از سرِ دردى يك آه * مىبرد بوىِ جگر تا پيشگاه
جايگاهِ خاص ، مغزِ جانِ توست * قشرِ جانت ، نفسِ نا فرمانِ توست
« آه » اگر از جاىِ خاص آيد پديد * مرد را ، حالى ، خلاص آيد پديد .
الحكاية و التمثيل
چون زليخا حشمت و اعزاز داشت * رفت يوسف را به زندان باز داشت