گر كند گستاخيى او را رواست * زان كه دايم رازدارِ پادشاست
ليك مردى رازدان و رازدار * كى كند گستاخيى گستاخ وار ؟
چون ز چپ باشد ادب حرمت ز راست * يك نفس گستاخيى از وى رواست
مردِ اشتروان كه باشد بر كنار * كى تواند بود شه را رازدار ؟
گر كند گستاخيى چون اهلِ راز * ماند از ايمان و از جان نيز باز
كى تواند داشت رندى در سپاه * زهرهء گستاخيى در پيشِ شاه
گر به راه آيد وشاقى اعجمى * هست گستاخىِ او از خرّمى
جمله رب داند نه رب داند نه رُب * گر كند گستاخيى از فرطِ حُب
او چو ديوانه بود از شورِ عشق * مىرود بر روىِ آب از زورِ عشق
خوش بَود گستاخىِ او خوش بوَد * زان كه آن ديوانه چون آتش بوَد
در رهِ آتش سلامت كى بوَد ؟ * مردِ مجنون را ملامت كى بوَد ؟
چون تو را ديوانگى آيد پديد * هر چه تو گويى ز تو بتوان شنيد .