گفت « مىگويد شما را پيش ازين * يك برادر بود حُسنش بيش ازين
نام يوسف داشت كِهْ بود از شما * در نكويى گوى بر بود از شما . »
دست زد بر طاس از سر باز در * گفت « مىگويد بدين آواز در
جمله افكنديد يوسف را به چاه * پس بياورديد گرگى بىگناه
پيرهن در خون كشيديد از فسون * تا دلِ يعقوب از ان خون گشت خون . »
دست زد بر طاس يك بارى دگر * طاس را آورد در كارى دگر
گفت « مىگويد پدر را سوختيد * يوسف مه روى را بفروختيد
با برادر كى كنند اين كافران * شرمتان باد از خدا اى حاضران . »
زان سخن آن قوم حيران آمده * آب گشتند ، از پى نان آمده
گر چه يوسف را چنان بفروختند * بر خود آن ساعت جهان بفروختند
چون به چاه افكندنش كردند ساز * جمله در چاهِ بلا ماندند باز .
كور چشمى باشد آن كاين قصّه او * بشنود زين بر نگيرد حِصّه او
تو مكن چندين در آن قصّه نظر * قصّهء توست اين همه اى بىخبر
آنچه تو از بىوفايى كردهاى * نى به نورِ آشنايى كردهاى
گر كسى عمرى زند بر طاس دست * كارِ ناشايستِ تو زان بيش هست