گفتم « آخر اين چه كار است اى خداى * سروران را چند اندازى ز پاى ؟ »
هاتفى گفتا ك « زين كار آگهيم * خود كشيم و خود دِيَتشان مىدهيم . »
گفت « آخر چند خواهى كشت زار ؟ » * گفت « تا دارم ديَت اين است كار
در خزانه تا دَيت مىماندم * مىكشم تا تعزيت مىماندم
بُكشمش و آنگه به خونش در كشم * گردِ عالم سرنگونش در كشم
بعد از آن چون محو شد اجزاىِ او * پاى و سر گم شد ز سر تا پاىِ او ،
عرضه دارم آفتابِ طلعتش * وز جمالِ خويش سازم خلعتش
خونِ او گلگونهء رويش كنم * معتكف بر خاكِ اين كويش كنم
سايهوَر گردانمش در كوىِ خويش * پس بر آرم آفتابِ روىِ خويش
چون بر آمد آفتابِ روىِ من * كى بماند سايهاى در كوىِ من
سايه چون نا چيز شد در آفتاب * نيز چه ؟ و اللّهُ اعْلَم بالصّواب . »
هر كه در وى محو شد از خود برست * زان كه نتوان بود جز با او بدست
محو شو وز محو چندينى مگوى * صرف مىكن جان و چندينى مجوى
مىندانم دولتى زين بيش من * مرد را كو گم شود از خويشتن