در غلط نبْوَد كه مىداند كه كيست * چون همه اوست اين غلط كردن ز چيست ؟
در غلط افتادن احول را بُوَد * اين نظر مردِ معطّل را بُوَد
اى دريغا هيچكس را نيست تاب * ديدهها كور و جهان پُرآفتاب
گر ببينى اين خرد را گُم كنى * جمله او بينىّ و خود را گُم كنى .
جمله دارند اى عجب دامن به دست * عذر مىآرند و مىجويند جست
اى ز پيدايىِ خود بس ناپديد * جملهء عالَم تو و كس ناپديد
جان نهان در جسم و تو در جان نهان * اى نهان اندر نهان اى جانِ جان
اى ز جمله پيش و هم بيش از همه * جمله از خود ديده و خويش از همه
بامِ تو پُرپاسبان ، در پُرعسس * سوىِ تو چون راه يابد هيچكس ؟
عقل و جان را گِردِ ذاتت راه نيست * وز صفاتت هيچكس آگاه نيست
گرچه در جان گنجِ پنهان هم تويى * آشكارا بر تن و جان هم تويى
جملهء جانها ز كُنهت بىنشان * انبيا بر خاكِ راهت جان فشان
عقل اگر از تو وجودى پىبَرَد * ليك هرگز ره به كُنهت كى بَرَد ؟
چون تويى جاويد در هستى تمام * دستها كُلّى فروبستى تمام
اى درونِ جان برونِ جان تويى * هر چه گويم آن نهاى ، هم آن تويى
اى خرد سرگشتهء درگاهِ تو * عقل را سر رشته گُم در راهِ تو