جملهء عالم به تو بينم عيان * وز تو در عالَم نمىبينم نشان
هر كسى از تو نشانى داد باز * خود نشان نيست از تو اى داناىِ راز
گرچه چندين چشم ، گردون باز كرد * هم نديد از راهِ تو يكذرّه گرد
نه زمين هم ديد هرگز گردِ تو * گرچه بر سر كرد خاك از دردِ تو
آفتاب از شوقِ تو رفته ز هوش * هر شبى در روى مىماليد لوش
ماه نيز از بهرِ تو بگداخته * هر مَه از حيرت سپر انداخته
بحر در شورت سرانداز آمده * دامنى تر خشكلب بازآمده
كوه را صد عَقْبَه بر ره مانده * پاى در گِل تا كمرگه مانده
آتش از شوقِ تو چون آتش شده * پاى بر آتش چنين سركش شده
باد بىتو بىسر و پاى آمده * باد در كف بادپيماى آمده
آب را نامانده آبى بر جگر * و آبش از شوقِ تو بگذشته ز سر
خاك در كوىِ تو بر در مانده * خاكسارى خاك بر سر مانده
چند گويم چون نيايى در صفت * چون كنم چون من ندارم معرفت
گر تو اى دل طالبى در راه رو * مىنگر از پيش و پس آگاه رو
سالكان را بين به درگاه آمده * جمله پشتاپُشت همراه آمده
هست با هر ذرّه درگاهى دگر * پس ز هر ذرّه به دو راهى دگر
تو چه دانى تا كدامين ره روى * وز كدامين ره بدان درگه روى
آن زمان كو را عيان جويى نهانْست * وان زمان كو را نهان جويى عيانست
گر عيان جويى نهان آنگه بُوَد * ور نهان جويى عيان آنگه بُوَد
ور به هم جويى ، چو بىچون است او ، * آن زمان از هر دو بيرون است او
تو نكردى هيچ گُم ، چيزى مجوى * هر چه گويى نيست آن ، چيزى مگوى
آنچه گويى و آنچه دانى آن تويى * خويش را بشناس صدچندان تويى
تو به دو بشناس او را نه به خود * راه ازو خيزد به دو ، نه از خرد
واصِفان را وصفِ او در خورد نيست * لايقِ هر مرد و هر نامرد نيست
عجز ازان همشيره شد با معرفت * كو نه در شرح آيد و نه در صفت
قسمِ خلق از وى خيالى بيش نيست * زو خبر دادن محالى بيش نيست
گر بغايت نيك و گر بد گفتهاند * هرچ ازو گفتند از خود گفتهاند
برتر از علم است و بيرون از عيانست * زان كه در قدّوسىِ خود بىنشانست
زو نشان جز بىنشانى كس نيافت * چارهاى جز جانفشانى كس نيافت