گه سگى را ره دهد در پيشگاه * گه كند از گُربهاى مكشوف راه
چون سگى را مردِ آن قربت كند * شير مردى را به سگ نسبت كند
او نهد از بهرِ سُكّانِ فلك * گِردهء خورشيد بر خوانِ فلك
گه عصايى را سليمانى دهد * گاه مورى را سخندانى دهد
از عصايى آورد ثعبان پديد * وز تنورى آورد طوفان پديد
چون فلك را كُرّهاى سركش كند * از هلالش نعل در آتش كند
ناقه از سنگى پديدار آورد * گاوِ زر در نالهء زار آورد
در زمستان سيم آرد در نثار * زر فشاند در خزان از شاخسار
گر كسى پيكان به خون پنهان كند * او ز غنچه خون در پيكان كند
ياسمين را چارتَركى بر نهد * لاله را از خون كُله بر سر نهد
گه نهد بر فرقِ نرگس تاجِ زر * گه كند در تاجش از شبنم گهر
عقل كار افتاده ، جان دلداده زوست * آسمان گردان ، زمين استاده زوست
كوه چون سنگى شد از تقديرِ او * بحر آبى گشت از تشويرِ او
هم زمينش خاك بر سر ماندهست * هم فلك چون حلقه بر در ماندهست
هشت خُلدش يك ستانه بيش نيست * هفت دوزخ يك زفانه بيش نيست
جمله در توحيدِ او مستغرقاند * چيست مستغرق كه محوِ مطلقاند
گرچه هست از پشتِ ماهى تا به ماه * جملهء ذرّات بر ذاتش گواه
پستىِ خاك و بلندىِ فلك * دو گواهش بس بُوَد بر يك به يك
باد و خاك و آتش و خون آورد * سرِّ خويش از جمله بيرون آورد
خاكِ ما گِل كرد در چل بامداد * بعد از آن جان را درو آرام داد