تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 11

مساهمون:

ص١١
هيچ‌كس را در خودى و بيخودى * زو نصيبى نيست الّا الّذى
ذرّه ذره در دو گيتى وَهْمِ توست * هر چه دانى ، نه خداست . آن فهمِ توست
نيست او آنِ كسى ، آنجا كه اوست * كى رسد جانِ كسى آنجا كه اوست
صدهزاران طَوْر از جان برتر است * هر چه خواهم گفت او زان برتر است
عقل در سوداىِ او حيران بماند * جان ز عجز انگشت در دندان بماند
عقل را بر گنجِ وصلش دست نيست * جانِ پاك آن جايگه گر هست نيست
چيست جان در كارِ او سرگشته‌اى * دل ، جگر خوارى به خون آغشته‌اى
مى مكن چندين قياس اى حق‌شناس * زان كه نايد كارِ بىچون در قياس
در جلالش عقل و جان فرتوت شد * عقل حيران گشت و جان مبهوت شد
چون نبُرد از انبيا و از رُسُل * هيچ‌كس يك جزو پى از كُلِّ كُل
جمله عاجز روى بر خاك آمدند * در خطابِ « ما عَرَفناك » آمدند
من كه باشم تا زنم لافِ شناخت * او شناسا شد كه جز با او نساخت
چون جز او در هر دو عالم نيست كس * با كه سازد ؟ اينت سودا و هوس !
هست دريايى ز جوهر موج زن * تو ندانى اين سخن شش پنج زن !