مُهرهء انجم ز زرّين حقّه ساخت * با فلك در حقّه هر شب مُهره باخت
دامِ تن را مختلف احوال كرد * مرغِ جان را خاك در دنبال كرد
بحر را بگداخت در تسليمِ خويش * كوه را افسرده كرد از بيمِ خويش
بحر را از تشنگى لب خشك كرد * سنگ را ياقوت و خون را مشك كرد
روح را در صورتِ پاك او نمود * اين همه كار از كفى خاك او نمود
عقلِ سركش را به شرع افكنده كرد * تن به جان و جان به ايمان زنده كرد
كوه را هم تيغ داد و هم كمر * تا به سرهنگىِ او افراخت سر
گاه گُل بر روىِ آتش دسته كرد * گاه پُل بر روىِ دريا بسته كرد