هر جمالى را كه نقصانى بود * مرد را از عشق تاوانى بود
هر جمالى را كه نبود بىزوال * كفر باشد نيست گشتن زان جمال
صورتى از خلط و خون آراسته * كرده نامِ او مهِ نا كاسته
گر شود آن خلط و آن خون كم ازو * زشتتر نبوَد درين عالم ازو
آن كه حسنِ او ز خلط و خون بود * دانى آخر كان نكويى چون بود
چند گردى گِردِ صورت عيب جوى * حسن در غيب است ، حسن از غيب جوى
گر بر افتد پرده از پيشانِ كار * نه همى ديّار ماند نه ديار
محو گردد صورت آفاق كُل * عزّها كلّى بَدَل گردد به ذُلّ
دوستىِ صورتىِ مختصر * دشمنى گردد همه با يكدگر
وان كه او را دوستىِ غيبى است * دوستى اين است كز بىعيبى است
هر چه نه اين دوستى ره گيردت * بس پشيمانى كه ناگه گيردت .
بود بر نامى بغايت كاردان * ببر فهم وزيرك و سياردان