مىببايد گفت كاخر اى عجب * اين همه طاعت بكردى روز و شب ،
سالها از شوقِ من مىسوختى * تا به مرغى آخرم بفروختى
گر چه بودى مرغِ زيرك ، از كمال * بانگِ مرغى كردت آخر در جوال
من تو را بخريده و آموخته * تو ز نا اهلى مرا بفروخته
من خريدارِ تو ، تو بفروختيم * ما وفادارى ز تو آموختيم
تو بدين ارزان فروشى هم مباش * همدمت ماييم ، بى همدم مباش . »
ديگرى گفتش دلم پر آتش است * زان كه زاد و بودِ من جايى خوش است
هست قصرى زرنگار و دلگشاى * خلق را نظّارهء او جان فزاى
عالمى شادى مرا حاصل ازو * چون توانم بر گرفتن دل ازو ؟
شاهِ مرغانم در آن قصرِ بلند * چون كشم آخر درين وادى گزند ؟
شهريارى چون دهم كلّى ز دست * چون كنم ، بى آنچنان قصرى ، نشست ؟
هيچ عاقل رفت از باغِ ارم * تا كه بيند در سقر داغ و الم ؟
گفت اى دون همّتِ نامرد تو * سگ نهاى ، گلخن چه خواهى كرد تو ؟