الحكاية و التمثيل
نو مريدى داشت اندك مايه زر * كرد زر پنهان ز شيخِ خود مگر
شيخ مىدانست چيزى مىنگفت * همچنان مىداشت او زر در نهفت
آن مريدِ راه و پيرِ راهبر * هر دو مىرفتند با هم در سفر
واديىشان پيش آمد بس سياه * واشكارا شد در آن وادى دو راه
مرد مىترسيد زان كِش بود زر * مرد را رسوا كند بس زود زر
شيخ را گفتا « چو پيدا شد دو راه ، * در كدامين ره رويم اين جايگاه ؟ »
گفت « معلومت بيفكن كان خطاست * پس به هر راهى كه خواهى شد ، رواست . »
گر كسى را جفت گيرد سيمِ او * ديو بگريزد به تگ از بيمِ او
در حسابِ يك جو از زرِ حرام * موى بشكافد به طرّارى مدام
باز در دين چون خرِ لنگ آيد او * دست زيرِ سنگ ، بى سنگ آيد او