زاهدش گفت « اى به شاهى سر فراز * رخنهاى هست آن ز عزرائيل باز
بود كه آن رخنه توانى كرد سخت * ور نه چه قصرِ تو و چه تاج و تخت
گر چه اين قصر است خرّم چون بهشت * مرگ بر چشمِ تو خواهد كرد زشت
هيچ باقى نيست ، هست اين جاىِ زيست * ليك باقى نيست ، اين را حيله نيست . »
از سراى و قصرِ خود چندين مناز * رخشِ كبر و سر كشى چندين متاز
گر كسى از خواجگىّ و جاىِ تو * با تو عيب تو بگويد ، واىِ تو !
الحكاية و التمثيل
كرد آن بازارى آشفته كار * از سرِ عُجبى سرايى زرنگار
عاقبت چون شد سراىِ او تمام * دعوتى آغاز كرد از بهرِ عام
خواند خلقى را به صد ناز و طرب * تا سراىِ او ببينند اى عجب !
روزِ دعوت ، مرد ، بى خود مىدويد * از قضا ديوانهاى او را بديد
گفت « خواهم كاين زمان آيم به تگ * بر سراىِ تو ريَم ، اى خام رگ !
ليك مشغولم مرا معذور دار . » * اين بگفت و گفت « زحمت دور دار ! »