چون به طرّارى رسد ، سلطان بود * چون به ديندارى رسد ، حيران بود
هر كه را زر راه زد گمره بماند * پاى بسته در درونِ چَه بماند
يوسفى ، پرهيز كن زين چاهِ ژرف * دم مزن كاين چاه دم دارد شگرف .
الحكاية و التمثيل
رفت شيخِ بصره پيشِ رابعه * گفت « اى در عشق صاحبْ واقعه
نكتهاى كز هيچ كس نشنيدهاى * بر كسى نه خواندى نه ديدهاى
آن تو را از خويشتن روشن شدهست * آن بگو ، كز شوق جانِ من شدهست . »
رابعه گفتش كه « اى شيخِ زمان * چند پاره رشته بودم ريسمان
بُردم و بفروختم خوش شد دلم * دو دُرستِ سيم آمد حاصلم
هر دو نگرفتم به يك دست آن زمان * اين درين دستم گرفتم آن در آن
زان كه ترسيدم كه چون شد سيم جفت * راه زن گردد فرو نتوان گرُفت . »
مردِ دنيا جان و دل در خون نهد * صد هزاران دامِ ديگرگون نهد
تا به دست آرد جوى زر از حرام * چون به دست آرد بميرد ، و السّلام